تبليغاتX
چون نسیم
دلم یه ارامش رنگی میخواد. نسیم میخواد. دلم میخواد نسیم پوست سر تا پای تنم رو لمس کنه و نوازش بده. بیاد و پیچ بخوره لای موهام. بدون اینکه قلقلکم بده. بدون اینکه ارامشم بهم بخوره.

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 13:46 |
هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:2 |
دلم میخواد یه فرشته از اون بالا بیاد، دستم رو بگیره و منو با خودش ببره.

 

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 14:10 |
اگر دقت کرده باشید متوجه شدید که هدف از گذاشتن چراغ راهنما در عقب ماشین چیه.

برای اینه که به ماشین پشتی علامت بدید که با هر سرعت ممکنه ای که شده خودشو به کنار شما برسونه و عمرآ اجازه بده که ذره ای سر ماشین شما به اون سمت مایل بشه. حالا میخواد ۵ متر ازتون فاصله داشته باشه یا ۵۰متر فرقی نمیکنه. حتمآ در عرض یک هزارم ثانیه اونو در کنار ماشین خودتون در همون جهت خواهید دید. باید بگم که در این مواقع شما هم نباید صدای بوقی رو بشنوید ویا نوری رو احساس کنید. روی طرف رو کم کنید اساسی. ولی قبلش از این مطمئن بشید که روی خودتون کم نمیشه. خلاصه باید موقعیت رو سنجید. مهم همون عکس العملیه که باید در همون یک هزارم ثانیه اعمال کنید. 

اما اگر مثل یه ادم فهمیده و با شعور و کمالات همینطور که به راهتون ادامه میدید بدون هیچ علامت و زدن چراغ راهنمایی سر ماشین رو کج کنید و لاین به لاین تغییر مسیر بدید٬ نه کسی چراغی میزنه٬ نه صدای بوقی خواهید شنید، زودتر به مقصد خودتون میرسید و از همه مهمتر ارامش بیشتری هم خواهید داشت.

----------------------------------------------------

دکتر زرین کلک پدر انیمیشن ایران بدلیل توهین به حجاب یکس از دانشجویانش از دانشگاه اخراج شد و حق تدریس در هیچیک از دانشگاهها رو نخواهد داشت. لطفآ اگر کسی اصل ماجرا رو میدونه به منم بگه. 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:17 |

داشتم از کنار پارک ملت رد می شدم دو گروه از گشت یهایی که بدحجابها رو دستگیر میکنند اونجا مستقر بودند. به یه تیپهای ساده و قیافه هایی با ارایش بسیار کم و ملیح گیر داده بودند که ادم شاخ در میاورد. اون خانمهای دستگیر شده ای که من دیدم؛ حداقل 70% زنان جامعه رو تشکیل میدن، نه 28%. 

من که فکر میکنم یه عده میخوان تو این اوضاع بد سیاس ی کشور که ایندهء شفافی براش متصور نیست؛ بیشتر مردم رو تحت فشار قرار بدن. خوب میدونن دارن چیکار میکنن. ولی چرا مجریهای این طرح حالیشون نیست یا خودشونو زدن به نفهمی یا با همون طراحا دستشون تو یه کاسس خدا میدونه. نه فکر کنم که خدا هم دیگه سر از کار اینا در نمیاره.

اخه خدا که آفریننده خلقته و صاحب اختیاره همه کس و همه چیز، همهء بنده هاشو در انتخاب دین که اساسی ترین مساله زندگی هر فرد، مختار گذاشته. انوقت اینا مشکل خودشونو و خانواده هاشون و مملکتشون شده طرز پوشش و ارایش خانمهایی که باید به اجبار اینها، زیر اسمون خدا روسری بذارن.

اونایی که خودشون حجاب دارن، کلافه اند از اینکه باید کل مغازه هارو بگردن تا بتونن مانتو یا روسری مناسب خودشونو پیدا کنن. بابا اگه راست میگید تو این مملکتی که اسم اسلامی روش گذاشتید چندتا تیکه روسری ـ مانتو هم برای این خانمها تولید میکردید. نه اینکه برید یقه اونی رو بچسبید که اصلا حجاب رو قبول نداره و بزور شماها مانتویی برتن کرده و کل خریداش از همین فروشگاههای داخلیه. نذاشتن هیچی از اسلام باقی بمونه. کاش یکی بود که برای من مفهوم جمهو ری رو در این کشور معنا میکرد. 

 

-----------------------------------------------------

پ.ن:منظور از گیر دادن در آن 2 دقیقه حضور من در محل، گیر دادنی بدور از تعرض و برخوردهای خشن میباشد.

 

      

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:31 |

تصمیم دارم از این به بعد بشینم پشت کامپیوتر و همینطوری پشت هم تایپ کنم. بدون اینکه برگردم و چک کنم که چی نوشتم.

جدیدا حوصله فکر کردن و سنجیدن مسائل رو ندارم. یعنی ظرفیتشو ندارم. یه مدتیه که میخوام بیخیالِ بیخیال باشم تا ذهنم اروم بگیره اما بی نتیجس. غمگین نیستم. ناامید نیستم. اما اینقدر مسائل مختلف در یک لحظه تو ذهنم هجوم میارن و بهم میپیچن که دیوونم میکنن. میخوام بی تفاوت باشم اما نمیشه. شما بگید چیکار کنم تا از سوزش مغزم کاسته بشه؟ وای که حتی حوصله مرگ رو هم ندارم.

یه لطفی هم بکنید اگر کامنت گذاشتید؛ ادرس وبلاگتون رو هم زحمت بکشید و درج کنید. حوصله تو هیستوری گشتن رو هم ندارم.

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 16:32 |

بالاخره این طلسم شکست و رفتیم اخراجیها رو دیدیم. در طول تماشای فیلم به این فکر میکردم که اینه اون فیلمی که اینهمه فروش کرده و هنوزم باید برای دیدنش رزرو کنی. و کارگردانش توقع نامزد شدن و جایزه گرفتن بازیگر و ... رو براش داشت.  

بد نبود ولی این فیلم میخواست هرچی تو جبهه اتفاق می افتاد در هز زمینه ای رو در طول کمتر از 2 ساعت بیاره روی پرده!! مسائلی که در مورد هر کدومشون میشد یه فیلم ساخت و احتیاج به نشون دادن زمینه ای و بعد پروروندن موضوع داشت. به همین دلیل و دلایل بسیار دیگر بیشتر صحنه هاش خیلی سطحی به تصویر کشیده شده بود. و همین موجب شده بود که فیلم به سمت لودگی پیش بره. حیف وقت و پول!

درسته که باید کسی رو که اعتراف به اشتباهاتش میکنه رو بخشید. ولی کاش مردم ما اینقدر نا اگاه، بی تفاوت، و فراموشکار نبودند. کدوم یکی از صدماتی که این مرد در طول چند سال به این کشور زد جبران شده که اینهمه مشوق براش پیدا شد! فیلمش چه برتری نسبت به آدم برفی داشت که مستحق سیمرغ هم شده بود! و....

هرچی از نادانیهای این مرد گفته بشه کمه. بیشتر اوقات فکر میکنم که هرچی تو این مملکت سرمون میاد لایقشیم.

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 10:43 |

سکوت. دلم سکوت می خواهد.

نه کسی، نه چیزی. نه صدایی، نه حسی. و نه حتی دوست داشتنی.

می خواهم تهی باشم. سرشار از هیچ. فارغ از جسمی. به دور از تعلقی.

هیچ باشم. فقط یک هیچ.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 17:17 |
دوست داشتم که در وبلاگ سابقم به نوشتن ادامه بدم. اما...

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 0:28 |

خوشحالم حوادث ماههای پایانی سال قبل؛ باعث شدند که شناختم نسبت به دوستان و اطرافیانم بیشتر بشه.

نیاز شدیدی به ارامش دارم.

چند تصمیم گرفتم که باید از امسال عملی کنم. نه اینکه مثل خیلی ار تصمیماتم فراموشم بشه.

_ تا میتونم سکوت کنم. کمتر صحبت کنم و بیشتر تفکر.

_ منطقی تر تصمیم بگیرم و برخورد کنم.

_ جدی تر باشم. و یا به عبارتی کمتر شوخی کنم.

_ اهسته تر و شمرده تر صحبت کنم.

_ "نه" بگم بدون ذره ای ملاحظه.

_ با برنامه ریزیهام پیش برم.

_ از هیچکس متوقع نباشم. منظور حتی از نوع بجاشه.

 

امسال رو سال سرنوشت سازی برای خودم میدونم. اگر از همت و جدیتم کم نشه؛ مطمئنآ برام سال سختی؛ پر از انرژی، موفقیت و شادی خواهد بود.

 

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 1:9 |