تبليغاتX
چون نسیم

مامان، رياضي تدريس مي‌كنه.

امروز تلفن خونه زنگ خورد و به مامان گفته شد كه بره براي انجام مراحل اداري بازنشستگي!!!!!

حالا فكرشو بكن، مامان در حال تكميل يكي از تحقيقاتش بود براي گرفتن گروه.

بنده خدا فكر مي‌كرد كه سال ديگه، سال بازنشستگيشه. رفت اداره و متوجه شد اين يكسال جلوتر؛ به خاطر اون يكسال مريضيش بود كه نيم‌وقت مي‌رفت ولي نگو اداره طبق چه قانوني تمام وقت حساب كرده.

مامان حالش گرفته شد، چون ماماني كه موقع مريضيشم با اينكه دكتر و مديرشون استراحت رو پيشنهاد كرده‌بودن، رفت مدرسه، حالا ناگهاني خبر بازنشستگيشو بهش دادن.

ولي من برعكس خوشحال شدم، به خاطر خودش. آخه چندتامون قدر زحمتهاي معلم‌هامون رو تو دوره مدرسه دونستيم؟

لطفآ به من بگيد كه يك دختر ارشد براي تبريك بازنشستگي مادرش چه كارايي بايد انجام بده؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 1:34 |
سردرگمم.

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 20:28 |

امروز خيلي شادم. چرا؟ نميدونم. اصلآ مگه بايد هر دله شادي دليل داشته باشه؟!

كلي حرف درباره اين محبوب ايران(جونه آقاش) و نيروي انتظامي تو دلم قلمبه شده بود كه مي‌خواستم خاليش كنم ايتجا ولي اين خوشيم نمي‌ذاره. از طرف ديگه دوست ندارم اينجا محلي بشه برا خالي كردن غرغرا و نفرينام. نه اينكه آدم غرغرويي باشما. ابدا. اونايي كه منو ميشناسن مي‌دونن. ولي نميدونم چرا اينجا موقع انتقاد منو مي‌كشونه به خودش. فكر كنم از بس كه تو مدرسه و دانشگا اجازه اظهار عقيده نداشتيم، عقده‌اي شدم. البته بنده چوب حرف زدن زيادي رو خوردما.  

از وقتي وبلاگ را انداختم يه كشف جديد در مورد خودم كردم اونم اينه كه زيادي از "نمي‌دونم" استفاده مي‌كنم. با اينحال نمي دونم ازچي به جاي نمي‌دونم استفاده كنم.

خوب امروز رفتم تو وبلاگهاي خانمهايي كه باهاشون تبادل نظر داشتم و فردا رو بهشون تبريكيدم. ولي هنوز نميدونم به دخترا هم تبريك گفتن داره يا نه.

ما كه نه روز كودك تبريكي شنيديم ، نه روز دانش‌آموزي، نه روز دانشجويي و نه روز زني. چه برسه به گرفتن كادو. البته در مورد اين روز آخري قابل دركه.

ولي با اينكه به دخترا تبريك نگفتم، دوست دارم خودم به خودم تبريك بگم.

 

عزيزكم، روزت مبارك.

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخيش. (آدمه عقده‌ايه خودشيفته كه شاخ و دم نداره)

 

حدود 2 هفته ديگه تولدمه و مني كه هر سال، از 1 ماه مونده به تولدم، تو خونه روزي 10 مرتبه نزديك شدن چنين روز خجسته‌اي(بهترين روز دنيا) رو يادآوري مي‌كردم و سفارش هديه رو هم مي‌دادم؛ امسال عين خيالم نيست. هرچي‌هم فكر مي‌كنم كه گرفتن چه كادويي تو تولدم دق‌مرگم مي‌كنه، به نتيجه‌اي نمي‌رسم.

عجب بچه قانعي! (چه ربطي داشت؟).

 

از بابام مي‌پرسم چي براي روز زن گرفته، طفره مي‌ره. گفتم بابا يه وقت اتو نگرفته باشيا. روز زن يه چيزه شخصي به خانم هديه مي‌دن نه لوازم خونه. ولي غلط نكنم همون اتوي سفارشي بنده خريداري شده.(جریانش تو پستهای قبلیه).

لازم به ذكره كه باباي بنده در اين زمينه‌ها خيلي خيلي باحال تشريف دارن و هيچي در مورد نوع هديه و طرز تقديم شدنش قابل پيش‌بيني نيست.

يعني ممكنه اشتباه كرده باشم.

 

براي پايان اين پست چون بلاخره بايد يه جورايي نرم و عشقولانه تموم شه:

 

مامان جونم، عزيزم، خوشگلم؛

ممنونم از همه زحماتت، خستگيات، دلسوزيات، فداكاريات، تشويقات، دلگرميات و پشتيبانيهات.

و

شرمندتم به خاطر لحظه‌هايي كه ناخواسته رنجوندمت و دلتو شكستم.  

و ميدونم كه هيچ كدوم قابل جبران نيستن. خدا حفظت كنه ساليان سال.

 

 

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 18:41 |

ديشب با حورا در مورد "پيامبر" جبران خليل جبران صحبت مي‌كرديم،

دلتنگ الهام شدم!!!!

 "باغ پيامبر و سرگردان" رو از اون هديه گرفتم. سال 82. (با "پاهاي كثيف")

وقتي اومده‌بود خونمون  و كتابخونه رو ديده بود؛ تصميم گرفت روز تولدم كتاب هديه بده. غافل از اينكه شايد مني كه سالها تو كتاب و مطالعه بودم؛ ديگه حتي حوصله دست گرفتن يه مطلب 2 صفحه‌اي رو هم نداشته باشم.

اصلآ كي با گرفتن يه كتاب تو تولدش حال مي‌كنه؟!!!!

ولي از ديدن هديش خوشحال شدم.

محبت و زحمتشو درك كردم. نيازشو حس كردم. (براي تويي كه الهام رو نديدي و نمي‌شناسي؛ اين جمله مفهومي نداره. به بيراهه نرو)

بگذريم.  

از اون زبلا بود كه با هر كي مثل خودش رفتار مي‌كرد و خودشو هم عقيده طرف نشون مي‌داد. هم تو دوستي برات كم نمي‌ذاشت، هم طوري مي‌پيچوندت كه يا نفهمي يا اگه شكّت برد تو رودروايسي لال بشي.

 آخرشم دانشگاه تموم شد و هيچ‌كدوممون نفهميديم كه بالاخره خوده خودش كيه، چيه، چه‌جوريه، عقيده و طرز فكرش چيه.

يعني مارمولك‌ترين دختر وروديمون هم تو خماري كشف ذات اين بشر موند. (حالا بيشترمون تو شخصيت خودمون مونديما، اونوقت گير ميديم به مردم)

ازش خبري ندارم. نخواستم داشته باشم.

ولي از ديشب به يادشم.

ماجراها داشتيما.

ما هم سر اون قضيه خفن؛ كم بچه‌بازي در نيوورديم. چرا كمكش نكرديم؟ چرا به روش اورديم؟

 گندمون بزنن. حداقل من يكي رو.

مطمئنم الان به يه جاهايي رسيده. يه كاره‌اي شده. و مطمئن‌تر اينكه هنوز به ظاهر از ازدواج گريزونه. نمي‌دونم قلبآ هم همينطوره يا شايد...

اميدوارم هر جا كه هست موفق باشه و آسوده خاطر. و البته خوده خودش؛

                                                                                                    الهام.

 

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 20:40 |

آي دارم مي‌سوزم. آي دارم مي سوزم. در سومين روز بعد از خريد مانتوم؛ قبل از كندن مارك و پوشيدنش؛ چنان اتوئي به اين  _ لنين كش _  زدم كه مانتو به كل از ريخت افتاد.

آخه يكي نيست بگه مانتوئي كه به 1 ثانيه نشستن پا شدن؛ سر تا پاش چروك ميشه، اتوي قبل از استفادش ديگه چيه!!!! (از جنسش ايراد نمي‌گيرم چون خنكه)

مسخره. كلي گشته بودم تا يه مانتو پيدا كردم كه در عين شيكي، سادگي و تن‌خور بودن؛ نه جذب و تنگ باشه، نه مثل مانتوهاي اداري آويزون. (چون تو مغازه‌ها فقط اين دو نوع مانتو پيدا ميشه)

حالا سوختنم از اينه كه اين باره اولم نيست كه بگم فداي سرم، تجربه ميشه.

اون از يه مانتو ديگم كه تقريبآ همين بلا سرش اومد. پرده رو كه ديگه نگو.

يك روز مونده به عيد؛ مامان پرده رو شست و به بابا گفت كه تا پرده نم داره و چروك نشده دوباره وصلش كنه. ولي بابا اينقدر طولش داد، طولش داد، طولش داد كه پرده شد چروك چروك. از اونجايي كه فرداش عيد بود خشكشويي پرده مارو نپذيرفت و خودمون مجبور به اتو زدنش شديم.

خلاصه مامان دو سوم پرده رو اتو زده بود كه من وارد شدم و...

چي شد؟ خوب معلومه چي شد. يك سوم پرده بلندتر از دوسوم ديگش از كار در اومد.

خوب شد لباسهاي كشدار ديگه‌اي نيومده زير دستم.

موقع اتو زدن اينقدر تو فكرم كه اصلا هواسم به ميزان درجه و بخار نيست.    

من كه درست بشو نيستم. در نتيجه بايد اتو رو به روز كرد.

بهترين راه‌حل؛ ساده ترين راهه.

جدي چرا تا حالا هواسم به اتومون نبوده؟!!

اصلآ كي گفته ايراد از منه؟ اتو بايد عوض بشه.

رفتم كه بابا رو يه قلقلكي بدم.

اگه احيانآ دختري رو با مانتوي كش اومده (در راستاي عرض مانتو) تو خيابون مشاهده كرديد؛ احتمال بديد كه شايد اين من هستم كه از مقابل ديدگان شما در حال عبورم.

آخ كه بسوزه پدره بي‌پولي.

 

  

      

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 12:25 |

من نميدونم چرا ما آدما با اينكه ميدونيم درست چيه و انسانيت چي حكم مي‌كنه، بازم خودمونو مي‌زنيم به خريت محض. شروع مي‌كنيم به فلسفه‌بافي و سفسطه كردن. وقتي هم كه ديگران از اين پست فطرت ‌بازيمون خسته مي شن و سكوت مي‌كنن، احساس غرور و پيروزي مي‌كنيم و فكر مي‌كنيم كه در توجيهشون موفق بوديم.

هنوزم نفهميدم كه چرا اين انسان در عين زيركيش اينقدر احمقه.

اون آخره آخرش ميخواد به چي برسه كه ارزش له كردن اينهمه دوست رو داره.

آخه بد بختي اينجاس كه اين موجود دو پا هيچوقت به اون آخره آخرش نمي‌رسه. هيچي ارضاش نميكنه. اصلآ خودشم نميدونه كه آخر كار چي از اين زندگي و دنيا ‌مي‌خواد. 

بيخود نيست كه مي‌گن تو اين دنيا دنبال ادمش بگرد.

كميابه، خيلي كمياب. و به همون ميزان گرانبها.

 

 

+ نوشته شده توسط در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 14:58 |

مطمئنن به اين امر واقفيد كه قراره بنزين سهميه بندي بشه، و اين رو هم ميدونيد كه بنزيني كه ليتري 80 تومان مصرف مي‌كنيم؛ داره ليتري 580_500 تومان وارد مي‌شه. حالا آخرين اطلاعات در مورد اين قضيه كه تو شرق امروز نوشته بود و البته مثل هميشه هيچ عمل و هيچ قيمتي هنوز قطعي نيست:

 

سهميه اتومبيلهاي شخصي 3يا2.5 ليتر در روز، و 30يا20 ليتر در روز براي تاكسيها. والبته هيچ تفاوتي بين سهميه تاكسي كه روزي 5 كيلومتر رو طي ميكنه با اوني كه كيلومتر شمارش 20 كيلومتر در روز رو ثبت مي‌كنه وجود نداره؛ همچنين بين شما كه ممكنه 1 روز در هفته ماشينتونو بيرون ببريد با همسرتون كه در هفته 3 روز از ماشينش استفاده مي‌كنه.

 البته در اينگونه موارد اگر با كمبود بنزين روبرو شديد اجازه قانوني خواهيد داشت از فضاي عاشقانه بين خود و همسرتون و يا حس نوع دوستي همسايه بهره جسته و از كارت هوشمندشان استفاده نمائيد، و صد البته روزي روزگاري جبران خواهيد نمود.

و يك انگيزه: اگر در يك ماه از سهميه خود كمتر استفاده كنيد در ماههاي آتي ميتونيد به همان ميزان بيشتر برداشت كنيد.

لازم به ذكره اين سهميه‌بندي فقط براي توليد داخليه و يكي از اهداف دولت براي به فروش نذاشتن بنزين وارداتي حتي به قيمت وارداتيش اينه كه بهانه دست عده‌اي براي بالا بردن نرخ ساير كالاها و خدمات نداده باشه!!!    

قراره كه اين طرح از اواسط مهرماه اجرا بشه و اگر كارتهاي هوشمند تا اون زمان آماده نباشن(كه نيستن) : "كوپن".

 

 

دو جاي اين مصاحبه برام جالب بود:

 

1.

_به نظر شما بهتر نبود نظام سهميه بندي را اعمال نمي‌كرديم. در ازاي آن ميانگيني از قيمت فعلي و قيمت واقعي را در نظر مي گرفتيم. مثلا بنزين را ليتري 250 تا 300 تومان مي‌فروختيم. بعد هم به تدريج قيمت را افزايش مي‌داديم؟

_اين را بايد اقتصاددانان جواب بدهند كه متأسفانه كمتر صدائي از آنها شنيده مي‌شود. اين بحث، بحث اقتصادي است. ما يك دستگاه توليدي و اجرائي هستيم و فاقد حتي كارشناسان خبره اقتصادي.

 

2.

مصاحبه كننده در مورد تجهيزات و مسائل فني كارت هوشمند و احتمال بروز مشكلاتي در اين زمينه سووالاتي رو مطرح مي‌كنه و معاون وزير نفت و مدير عامل شركت ملي پالايش و پخش، بر نادر بودن بروز چنين مشكلاتي اصرار داره، (گرچه تدابير اتخاذ شده رو مطرح ميكنه). و در اينجاست كه مصاحبه كننده مي‌گه:

_براي من مقداري عجيب است كه جنابعالي در مورد بدون اشكال بودن سيستمي كه شايد براي اولين بار در جهان اجرا مي‌شوذ اينچنين با قاطعيت صحبت مي‌كنيد. زمان براي اثبات اين مطلب قاضي خوبي‌است...

 

 

 

راستي وزير كشور هم گفته كه مردم خودشونو براي يه دوره كوتاه رياضت آماده كنن. و اين دوره كوتاه رو چهار تا پنج سال پيش‌بيني كردن.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 20:38 |

خدا نكنه كه من تنبل بشم، مگه مي‌تونم خودمو از زمين بكنم. نه به اتاقم مي‌رسم، نه تو خونه كمك مي‌كنم، نه به كتابي نگا ميندازم، نه....،حتي حوصله مردن هم ندارم. تازگيها هم كه اين وبلاگ نويسي مسخره (وبلاگ خودم) به كارام اضافه شده. (آخه نيست همه كشته مشته پستهاي منن).  

ولي كافيه كه اون مقطع زماني به پايان برسه، در عرض كمتر از يك هزارم ثانيه!!! همه چي و همه جا مرتب و كاراي شخصيم رديف مي‌شه. اونوقته كه مي‌خوام از ديوار راستم برم بالا.

پس اقاجان وقتي حوصله ندارم اينقدر پاپيچ آدم (كه بنده باشم) نشيد. بذاريد خودم درست مي‌شم.

نگيد اين ديگه چه وضعشه كه چند وقت پيش تو كتاب طالع بيني خوندم كه ما شيرا همينطوريائيم. تازه فهميدم كه اين خصلتم به اجدادم بر مي‌گرده.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 15:39 |