تبليغاتX
چون نسیم

تصمیم دارم از این به بعد بشینم پشت کامپیوتر و همینطوری پشت هم تایپ کنم. بدون اینکه برگردم و چک کنم که چی نوشتم.

جدیدا حوصله فکر کردن و سنجیدن مسائل رو ندارم. یعنی ظرفیتشو ندارم. یه مدتیه که میخوام بیخیالِ بیخیال باشم تا ذهنم اروم بگیره اما بی نتیجس. غمگین نیستم. ناامید نیستم. اما اینقدر مسائل مختلف در یک لحظه تو ذهنم هجوم میارن و بهم میپیچن که دیوونم میکنن. میخوام بی تفاوت باشم اما نمیشه. شما بگید چیکار کنم تا از سوزش مغزم کاسته بشه؟ وای که حتی حوصله مرگ رو هم ندارم.

یه لطفی هم بکنید اگر کامنت گذاشتید؛ ادرس وبلاگتون رو هم زحمت بکشید و درج کنید. حوصله تو هیستوری گشتن رو هم ندارم.

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 16:32 |

بالاخره این طلسم شکست و رفتیم اخراجیها رو دیدیم. در طول تماشای فیلم به این فکر میکردم که اینه اون فیلمی که اینهمه فروش کرده و هنوزم باید برای دیدنش رزرو کنی. و کارگردانش توقع نامزد شدن و جایزه گرفتن بازیگر و ... رو براش داشت.  

بد نبود ولی این فیلم میخواست هرچی تو جبهه اتفاق می افتاد در هز زمینه ای رو در طول کمتر از 2 ساعت بیاره روی پرده!! مسائلی که در مورد هر کدومشون میشد یه فیلم ساخت و احتیاج به نشون دادن زمینه ای و بعد پروروندن موضوع داشت. به همین دلیل و دلایل بسیار دیگر بیشتر صحنه هاش خیلی سطحی به تصویر کشیده شده بود. و همین موجب شده بود که فیلم به سمت لودگی پیش بره. حیف وقت و پول!

درسته که باید کسی رو که اعتراف به اشتباهاتش میکنه رو بخشید. ولی کاش مردم ما اینقدر نا اگاه، بی تفاوت، و فراموشکار نبودند. کدوم یکی از صدماتی که این مرد در طول چند سال به این کشور زد جبران شده که اینهمه مشوق براش پیدا شد! فیلمش چه برتری نسبت به آدم برفی داشت که مستحق سیمرغ هم شده بود! و....

هرچی از نادانیهای این مرد گفته بشه کمه. بیشتر اوقات فکر میکنم که هرچی تو این مملکت سرمون میاد لایقشیم.

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 10:43 |

سکوت. دلم سکوت می خواهد.

نه کسی، نه چیزی. نه صدایی، نه حسی. و نه حتی دوست داشتنی.

می خواهم تهی باشم. سرشار از هیچ. فارغ از جسمی. به دور از تعلقی.

هیچ باشم. فقط یک هیچ.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 17:17 |
دوست داشتم که در وبلاگ سابقم به نوشتن ادامه بدم. اما...

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 0:28 |

خوشحالم حوادث ماههای پایانی سال قبل؛ باعث شدند که شناختم نسبت به دوستان و اطرافیانم بیشتر بشه.

نیاز شدیدی به ارامش دارم.

چند تصمیم گرفتم که باید از امسال عملی کنم. نه اینکه مثل خیلی ار تصمیماتم فراموشم بشه.

_ تا میتونم سکوت کنم. کمتر صحبت کنم و بیشتر تفکر.

_ منطقی تر تصمیم بگیرم و برخورد کنم.

_ جدی تر باشم. و یا به عبارتی کمتر شوخی کنم.

_ اهسته تر و شمرده تر صحبت کنم.

_ "نه" بگم بدون ذره ای ملاحظه.

_ با برنامه ریزیهام پیش برم.

_ از هیچکس متوقع نباشم. منظور حتی از نوع بجاشه.

 

امسال رو سال سرنوشت سازی برای خودم میدونم. اگر از همت و جدیتم کم نشه؛ مطمئنآ برام سال سختی؛ پر از انرژی، موفقیت و شادی خواهد بود.

 

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 1:9 |

ای بابا چرا ادم تو هر وبلاگی که میره یه پست معترضانه نسبت به 300 اونجا میبینه؟!

چرا هیچکس اعتراضی نسبت به فیلمسازان خودمون که برای کسب مقام و جایزه در جشنواره ها و فستیوالهای خارجی تمام تلاششون رو برای عقب مانده تر جلوه دادن فرهنگ و مردم و کشورمون میکنن نداره؟!

چرا وقتی سمیرا فیلم جیش کن جیش کنشو ارائه کرد و به نمایش گذاشت و جایزه گرفت هیچ کجا صدایی در نیومد که هیچ؛ افتخار اور هم شد؟!

درسته که بی تفاوتی اشتباهه ولی آخه شماهایی که اینقدر به ساخت یک فیلم ضد ایرانی، توسط کمپانی غیر ایرانی، با اهداف دلخواهش معترضید و کشتید خودتونو و یه امضا کردید؛ شمایی که دارید خودتونو برای اعادهء حیثیت در مورد تاریخ چند هزار سال پیش از این ایران خفه میکنید؛ چیکار برای ارائه چهره ای روشن از امروز ایران و ایرانی به جهانیان انجام دادید؟!  

-------------------------------------------------

 

اگر وقت و حال یاری بود، نظر را بسط میدهیم!

 

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 2:46 |

به نظرم مزخرف ترین قسمت برنامهء عید، دید و بازدید با کسانیه که اگر عید نوروز نبود؛ جز تو مراسم عزا و عروسی نمی دیدیشون. حتی اگر ده سال می گذشت و مراسمی پیش نمیومد؛ اینهارو هم عمرآ می دیدی. حالا می خوان از نزدیکترین اقوام باشن یا از دوستان قدیمی.

چقدر نفرت انگیزه که مجبور باشی با رویی گشاده خوشامد بگی و روبروشون بنشینی و تمام توانت رو برای طبیعی جلوه دادنِ لبخند مصنوعیه روی لبانت؛ بکار بگیری!

 

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 21:32 |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید،

برگهای سبز بید

 

عطر نرگس، رقص باد،

نغمهء شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها،

خوش به حال غنچه های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک_که میخندد به ناز_

خوش به حال جام لبریز از شراب، خوش به حال آفتاب.

 

ای دل من، گر چه _در این روزگار_

جامهء رنگین نمی پوشی به کام،

بادهء رنگین نمی نوشی ز جام،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت_از آن که می باید_ تهی است؛

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

 

گر نکوبی شیشهء غم را به سنگ؛

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 

 

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 20:21 |